تبليغاتX
کیش مهر

لطفا اگه خیلی پاستوریزه هستید این پست رو نخونید

 خیلی وقته که جنگ نرم در فضای مجازی شروع شده و افراد وقیح و گستاخ و در یک کلام انگل اجتماع دارن

از این اب گل الود ماهی می گیرن....شاید تا حالا برای شما هم پیش اومده باشه که وقتی دارید دنبال مطلبی می گردید

به سایت هایی بر می خورید با عنوان داستانهای مامانی ...س ..ک..س با محارم عمو, عمه, خاله, دایی, دختر همسایه,

مادر دوستم, مربی مهد دخترم, مادر زنم و......

...و نویسنده غیر محترم بسیار سعی در این داره که این داستان رو واقعی توصیف کنه...ما یادمون نمیاد دیشب شام چی خوردیم

اونوقت این هموطن ما ماجرای هفت سال پیش رو بدون جا انداختن یه(و) نگارش می کنه که انگار دیروز اتفاق افتاده...با خودم فکر می کنم

اگه این نا دوستان از قدرت تخیلشون استفاده بهتری می کردن حالا هر کدومشون تو عرصه داستان نویسی به یه جایی رسیده بودن..

من واقعا نمی دونم این افراد فکر ضربه ای که با این نوشته ها به دیگران می زنند هستند یا نه

اینکه اصولا این جور ادم های افسار گسیخته ی شهوت پرست بجز شهوت پرستی دغدغه ی دیگه ای هم دارند یا نه

و اینکه این جور افراد به مرگ هم فکر می کنند

و یا پیش اومده براشون به این فکر کنند بعد از جدایی روح از بدن باید چشم تو چشم رسول الله بایستند

و با روی سیاه جواب پس بدند

جواب این همه هنجار شکنی ...جواب الوده کردن و معتاد کردن جسم و روح بچه هایی که میشد اینده سالم تر و بهتری داشته باشند

***

مدت ها پیش در محیط چت روم با خانمی اشنا شدم که بعد از یه مدت که روی مبارکشون به روی من باز شد شروع کرد به درد و دل کردن که الوده به عمل خود ارضاییه..و اینکه جونش بسته به این نوشته هاست ...خیلی دوست داره که این عمل رو ترک کنه ولی به قول خودش مثل این می مونه که بخواد رستم رو خاک کنه.... و فرقش با یه معتاد در اینه که معتاد با دوری کردن از مواد می تونه به زندگی بر گرده ولی  ادم از جسمش که نمی تونه فرار کنه به غیر از اینکه بمیره...

فکر می کنم سال پیش بود که رسانه رادیو فردا که پیشکسوت در امر احمق فرض کردن مخاطبینشه برنامه ای با عنوان

خودارضایی داشت ... و از وجود کارشناسهایی که به شدت کم خرد و بی خرد بودن  برای بیشتر جلوه دادن این برنامه

پیش پا افتاده استفاده کرد

و نتیجه این برنامه هم سوال مجری  کم شعور و یا بهتر بگم بیشعور بود که خانم فلانی خود ارضایی از نظر مذهب و علم رو میشه توصیف کنید

خانم فلانی :مشخصه اقا مذهب میگه یه وقت این کار رو نکنی ها می افتی تو اتیش و لی علم میگه روحت رو ازاد کن

بزار

پرواز کنه

و با این حرفهای به ظاهر کارشناسانه چراغ سبز دادند که بفرمایید خود ارضایی کنید

.....

و دیگه اصلا مهم نیست که ابتدا لاغر میشی .بعد هم ضعف بینایی پیدا میکنی و نهایتش هم فلج عمومی بدن......

به قول استاد مطهری همینطور که بدون ضامن نمیشه اسکناس چاپ کرد بدون اخلاق دینی هم نمیشه زندگی کرد

بدبختانه یا خوشبختانه تو دورانی زندگی می کنیم  که نجابت رو باید مثل اتیش کف دست نگه داشت

خود ارضایی در شان جوان ایرانی نیست

حالا که تمام برده های ازاد شده حزب شیطان به سرکردگی یهودیان پناه گرفته در ارماگدون برای از پا انداختن ما

هم قسم شدند

واقعا درسته که ما فقط ناظر باشیم و تو فضای مجازی فقط از گل و بلبل بنویسیم .و.مثل قوم موسی  در سایه بشینیم ومنتظر معجزه باشیم

گذشتگان ما با توکل به خدای رحمان جهاد کردند و برای حفظ ایران خون دادند ...

با بیداری و هوشیاری اجازه ندیم  اواره ها و نفرین شده ها با دست ما تیشه به ریشه داشته هامون بزنند

و در اخر خدایا  یک لحظه ما رو به خودمون واگذار نکن

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط ایرانی | 

حدود ۴ یا ۵ سال پیش بود که هر روز ۷ صبح از شبکه ۳ برنامه صبح امد پخش می شد

ولی این بار با یه اجرای متفاوت از فرشید منافی...چقدر دوست داشتنی بود این اقای منافی ...

صبح به صبح پای بساط صبحانه همین طور که با یه دست لیوان چایی رو گرفته بودم ...با دست دیگه روپوش مدرسه دادشم رو اتو میزدم ...از اجرای منافی  و بامزه بازی ها  و نمک ریختن های بجاش لذت می بردم

تا اینکه یه روز تو اوج حیرت صدای این مجری دوست داشتنی رو از رادیویه باج بگیر امریکا (رادیو فردا)شنیدم

باورش سخت بود ولی اتفاقی بود که افتاده بود.... ولی از همه سختر اجرای وحشتناک فرشید بود

این که حجاب حضرت زهرا رو زیر سوال ببره ... برای خوش خدمتی هاش

به بچه گربه های جن زده صهیونیست از فستیوال نیویورک جایزه بگیره.....

نامه ی یک هوادار قدیمی به فرشید منافی :

فرشید خان، این هفته موضوع برنامه ات را گذاشته ای دهه 60 هرچند سوژه ات دست مالی شده است اما برای تو که کارمند رادیو صدای آمریکا هستی سوژه بدی نیست تا به همه چیز این دهه شریف گیر بدهی و خاطراتمان را لجن مال کنی، که مسئولین آمریکاییت را خوش بیاید.

راستی فرشید دهه 60 محله شما هم شهید داشت؟ یادت می آید چه حال روز خوشی داشتیم بچه های باغیرت محله می رفتن تا دشمن یک وقت دستش به ناموس من و تو نرسد، رفتنی که گاه آمدنی نداشت. بالاخره صدام و رفقا حمله کرده بودند یادت که هست؟ چرا راه دور برویم همین آمریکا که تو الان برایشان کار می کنی کمک های زیادی به صدام می کردند؛ این را همه آن زمان می دانستند، اما نمی دانم چرا حافظه تاریخی ما ایرانی ها اینقدر ضعیف شده است جوری که حالا فرشید خان شده کارمند همان آمریکا.

فرشید خان راستی ماجرای سفارت انگلیس هم حسابی دست پاچه ات کرده است. گیر دادی به بسیجی ها که آخر ادبتان کجا رفته و با زبان بی زبانی شدی حامی انگلیس مثل اینکه یادت رفته تو کارمند صدای آمریکایی نه صدای انگلیس (بی بی سی)، البته برای تو که فرقی نمی کند وطن فروشی وطن فروشی است حالا هرجا شد، شد.

فرشید جان بعضی مواقع هم سوتی های جالبی می دهی، مثلا برگشتی میگی امسال قرار است محرم در سفارت انگلیس غذای نذری بدهند. ببین فرشید ما الان در سال 1390 هستیم و در ایران انقلاب شده آن هم از نوع اسلامی، این چیزی که تو می گویی مال دوره مشروطه است که در سفارت فخیمه بریتانیای کبیر به مردم از همه جا بی خبر غذا می دادند.

اما تا آن جا که من خبر دارم بسیجی ها چند نفری از انگلیسی ها رو گروگان گرفته بودند. در ضمن الان آنهایی که بخواهند از دیگ سفارت انگلیس غذا بخورند مستقیم می روند خود انگلیس! خودت که بهتر می دانی چی میگویم .....

فرشید خان، 10 روزی برنامه نخواهی داشت بالاخره محرم است دیگر؛ مردم ایران هم ناراحت می شوند در عزاداری حضرت اباعبدالله هجویات تو را بشنوند و این را صدای آمریکا خوب می داند.

در پایان این نامه از تو می خواهم تا قافیه ات به تنگ نیامده برگردی پیش خودمان تا خاطرات دهه نود را از دست

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 6:21 قبل از ظهر  توسط ایرانی | 

به باطل وارد نمی شود.و از حق پای بیرون نمی نهد.و اگر خاموش نشیند خاموشیش او را اندوهگین نمی سازد.و اگر بخندد صدایش بلند نمی شود.

و اگر بر او ستم شودصبر می کند تا خدا انتقامش را بستاند

نفسش از او در رنج و سختی است. و مردمان از او در اسایشند. برای اخرت خود را به رنج می افکند.

و مردم را از خویش اسوده می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط ایرانی | 

چه پشتـکار شگرفی . . . هنوز در قفسم

 

 

هنوز هستم و از رو نمی‌رود نفسم

 

نفس بریده‌ی بی اختیار پاییزم

 

دخیل بسته‌ی زردم ، دچار پاییزم

 

تـنـم مزاحم تصمیم گرگ خواهد شد

 

تنی که کوچک و. . . بعدش بزرگ خواهد شد . . .

 

□  □  □

 

تنی که مادر خوبش به خاطر سفرش

 

به کوچه طعنه زد آب ریخت پشت سرش

 

و کوچه رفت . . . ولی جاده را نشانه گرفت

 

تنی نرفته ، سراغ از مسیر خانه گرفت

 

تنی که بی خبر از شب ، چراغ می‌خواهد

 

دلش گرفته . . . دلش نان داغ می‌خواهد

 

و توی سفره‌ی داغی که رفته زیر زمین

 

غذای خوب فقط نان داغ دارد و مین

 

هوای خوب که جا کرده‌است توی گلو

 

گرسنه می‌شود و می‌خوراندش از تـو

 

تنی که بودن خود را غلاف خواهد کرد

 

به جسم بی رمقش اعتراف خواهد کرد . . .

 

. . . و خون ، شهید بزرگی که تازه می‌آید

 

که با اجازه‌ی تـن ، بی اجازه می‌آید

 

که سرخ تر شده و سینه چاک می‌خواهد

 

برای واژه شدن مرد خاک می‌خواهد

 

صدای مادر از آن سوی جاده منتظر است

 

که ؛ "مرد خاک همینجاست ، روی ویلچر است "

 

و مرد من که پـر از بوی خاک آمده‌ است

 

توقّعی است که با یک پـلاک آمده است

 

تنی که سخت نفس می کشد به خاطر من

 

همین سه حرف برایش به جای مانده : " و  ط  ن "

 

□  □  □

 

وطن ! خدای تنم ! نه . . . تن خدایی من !

 

بزرگ‌زاده‌ی خـون ! عشق شیمیایی من !

 

که بود از تـن مین خورده‌ات کنار کشید ؟

 

به دور خستگی‌ات سیم خاردار کشید ؟

 

که بـود محو شد از بیکرانه‌ی بـدنت ؟

 

که باز شیشه‌ی خون را شکسته توی تنت ؟

 

کجا مرا به دلیل تو خواب می‌کردند ؟

 

کجا از آمـدنم اجتـنـاب می‌کردنـد ؟

 

کدام جاده تنت را به این خرابه کشاند ؟

 

که رفت و نامه‌ی من را به مادرم نرسانـد

 

وطن ! تنی که برای تو می‌تـپـد این است

 

برای شانه‌ات این اتـفـاق سنگین است

 

برای شانه‌ات این اتفاق "جنگ" تر است

 

دلی که تیر ندارد ولی "تفنگ" تر است

 

دلی که تن شده و می‌تـپـد بدون درنگ

 

دلی که صلح ندارد فقط به خاطر جنگ

 

تنی که پشت به دریا ، برای شادی تو

 

دخیل بسته به سلّول انـفـرادی تــو

 

به من نگاه کن ! این من ، منِ برنده‌ی تـو

 

شهید خانه خرابت ، شهید زنـده‌ی تــو

 

شهید زنده‌ی یک درد بی جهت مـزمِـن

 

شهیدِ وصـل به کپـسول‌های اکسیژن

 

قسم به تشنگی‌ام قطره‌ای شراب بـده

 

به مستِ لحظه‌ای از پـیـکرت جواب بـده

 

به من که مادر خوبم به خاطر سفرم

 

به کوچه طعنه زد و آب ریخت پشت سرم

 

□  □  □

 

زمان که فعل محال است می رسد به جنون

 

زمین مسیر بلندی است ، جاده‌ای از خون

 

به او که دوست ندارد  دلش بزرگ شود

 

بگو  کجای کتابش نوشته ؛ گرگ شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط ایرانی | 

من در عصري  به دنيا امدم

كه دوست داشتن تو

خيانت بود

به همه ي قديسه هاي پاكي...

و من مي دانستم دوست نداشتن تو

خيانت بود

به خودم

و قديسه ها هيچ

وقت من را باور نداشتن ...

من هنوز هم همان دختر بازيگوشي

هستم

كه براي تولد پروانه از

پيله بي تابي مي كرد

و نمي دانستم  پروانه زنداني نيست

و پيله ها را پاره مي كردم

تا پروانه از حرير ابريشم

ازاد شود

من پروانه ها را مي كشتم

و با خود مي گفتم اي بابا اين هم كه نرسيده!

و بيخيال از قتل پروانه ها

به سراغ شاخه توت هاي سرخ مي رفتم

...

سال ها گذشت

و من از هياهوي دويدن ها

به زمين افتادم

و امروز من اسير

اه

پروانه ها هستم

و نمي دانم بايد زير پاي

چند پروانه گل بريزم

و به بال چند پروانه بوسه بزنم

تا

پروانه ها من را ببخشند

تا شايد قديسه ها

بفهمند من ديگر انقدر بزرگ شده ام

كه تلخ ترين كابوس

شب هاي سياهم

ديدن كرم سفيد ي است

كه روي پرچم بال پروانه اشك مي ريزد

*شعر از خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط ایرانی | 
دیشب اسمون ابری بود ...با خودم فکر می کردم یعنی خیلی باید محال باشه که تابستون بارو ن بیاد......

این باران که بیاید

این درخت ها که جوان شوند

این گل ها که به سن حرف زدن برسند

این ستاره ها که داماد شوند و

این ماه که به خانه بخت برود

این چشمه ها که کودک گم شده رود را پیدا کنند

این ابرها که سر بر بالش شان بگذارند و بخوابند

این بهار که بیاید

من گریه ام را در بقچه شعری خواهم بست

و رهسپار خدا خواهم شد

 

**

 

گنجشک می رود و

مار می رود و

میوه ها می روند

و من نمی فهمم

چرا تمام نمی شود

دعای دست درخت؟

 

**

این کوه ها

این ابرها و رودها و دریاها

پایان بهتری از ما دارند

حتی این بادها

شاعرانه تر از ما

رفتار می کنند

و زودتر از ما بخشیده می شوند

و این که رشک می برم

به شاعرانگی باران...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط ایرانی | 
 

هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...

با زمینه سرخ خون...

و حاشیه های کبود معصیت ...

با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند

و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.

رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می بافی ومن می بافم واومی بافد

همه با فنده ایم

می بافیم و نقش می زنیم

می بافیم و رج به رج بالا می بریم

می بافیم و می گستریم

دار این جهان را خدا به پا کرد.

و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.

هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.

چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد

آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...

سایه روشنی از گناه و صواب...

گره تو هم بر این قالی خواهد ماند

طرح و نقشت نیز...

وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای

کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی..........

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط ایرانی | 

وقتي مي خواهي سه بعدي ننويسي و نشود
وقتي مي خواهي ساده و ساده بنويسي و نشود
وقتي مي خواهي از يک چيز بنويسي و همه چيز را دخيل مي کني
وقتي افکار شلخته جولان مي دهند ومي خواهند جوهر ذهنت را در شيشه بريزند و به اسارت ببرند
تو چه مي کني با اين همه اشفتگي
تو چه مي کني وقتي نمي تواني
حرف هايي را که در ذهن يواشکي مرور مي کني
تا يک جوري هم که شده ان ها را به روي کاغذ بياوري....مي خواهي بياوري ولي نوبت به قلم که مي رسد
قلم طبق معمول ناز مي کند
قلم خوب مي داند که من از او چه مي خواهم  ولي...
قلم با من قهر است ساليان سال است که قلم با دل من قهر است
ساليان درازيست که هر چه خواستم و نخواستم در دلم نوشتم
ان هم با خون
انقدر محکم روي صفحه هاي دل حرفهايم را نوشته ام که با هر حرف يک رگ را پاره کرده ام
 قلم زميني تحمل اين همه حرف دل را ندارد
وقتي خون نوشتن قلبم را به تپش مي اندازد
خون با سرعت به دستم هجوم مي برد
انگشتانم حس نواختن پيدا مي کنند
فکر داغ قلب داغ دست داغ
همه چيز اماده پذيرايي از قلم است اما
قلم را که مي بينم دلم مي لرزد
مي ترسم
اخر ادم عاقل از يک سوراخ دو بار گزيده نمي شود
دست من داغ است قلب من تند مي زند
اما نمي دانم قلم اين همه داغي را از کجا اورده
که دستم را مي سوزاند
تا باز چموشي کند و انچه من مي خواهم را ننويسد
تا دوباره اعصابم خط خطي کند
پيشانيم را خط بيندازد
وباز يک تار ديگر از موهايم را سفيد کن
موي سفيد چشم سياهم را تير مي زند
خلقت که با من اينگونه حساب نکرده بود
بگذريم
مي خواهي بنويسي از تبار حوا هستي
که هستم ان هم از نوع حوا ترين
مي خواهي بنويسي با کمي تاخير سلام
دبستاني که بودم وقتي تو دفتر همکلاسيها مي خواستيم خاطره بنويسيم مي نوشتيم
سلام
سلامي به گرمي افتاب خوزستان
پس سلامم را ازافتاب شهر ايلاميان و اشکانيان و ساسانيان پذيرا باشيد
زيار اينجا افتاب مقتدرانه مي تابد
افتاب اينجا ما را مردمي سبزه رو ولي پاک دل کرده است حالا 50 درجه سانتيگراد يا 100درجه براي ما فرقي ندارد ما نسل به نسل پوست کلفت تر شده ايم
وقتي در دل زمستان مي گوييم هوا محشر است يعني اسمان افتابيست
اينجا يعني خوزستان يه تکه از بهشت است اينجا سرزمين نجيب زادگان شرافتمندان و فرهيخته گان است
اينجا سرزمين مردماني غيور و دلير است اينجا سرزمين کار و تلاش است
اينجا سرزميني است که بيني قيصر را به خاک ماليد
و اسکندر را راند
تا روزي که يادش اورد شير هميشه شيراست حتي اگر پير باشد
اينجا سرزمينيست که خاکش از ريختن خون مطهر فرزندانش ناله کرد و دم بر نياورد به اميد روزي که شکوفه ها بشکفند
و ما شکفتيم در اوج حيرت از گذشته .از گذشته اي که هيچ وقت فراموش نخواهد شد
و به واقع مگر مي شود فراموشش کرد
با کشيدن بار اين همه اصالت بر دوش به دنيا امديم
 شاد و خندان چشم  دوختيم به چشم پدران و مادران غمگين وعزيز از دست داده
پدران خسته از جنگ مادران خسته از صبوري
و لاله هايي که ديگر نبودند
ولي جايشان خالي خالي و خالي بود
چقدر چشمان مادران شهرم را دوست دارم
چشمان مادران شهرم چه چيز ها که تا بحال نديده است
شما تا بحال لاله کفن شده ديده ايد شما تا بحال لاله پژمرده ديده ايد 
چقدر انگشت گزيد مادر چقدر ناله کرد مادر.
اصلا اينها چيست اي قلم بشکني تا بحال لاله بي سر ديده ايد
شده است لاله ها ي مردم را هم ببينيد
شده است براي شناسايي لاله خود روزي صد لاله را ببينيد و بجاي مادران و خواهرانشان اشک خون نريزيد
و اخر باز لاله خود را پيدا نکنيد
و به شما بگويند لاله شما جاويد الاثر است
خيابان هاي محله شما چند لاله دارد خيابان هاي ما که انقدر لاله دارند که وقت نام گذاري خيابان به اسم لاله ها به ترتيب حروف الفبا نامگذاري مي شود
که اکثرا هم لاله هاي جاويد الاثر در اولويت هستند
(اما از حماسه خيبر
- شهداي خيبر چقدر گمنام
- شهداي خيبر چقدر تشنه لب شهيد شدند
خواب اقاي حائري شيرازي
ديدن امام حسين با چشمان گريان
امام حسين فرمودند که اخر بچه هاي من معصومانه در جزاير شهيد شدند
باز طاقتم طاق شد

قلم سوخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط ایرانی | 

همراه خواهر کوچیکم دارم عصر رونه می خورم که یعدفعه بیست سوالیش گل می کنه همین جور که لقمه تو دهنش میذاره میگه اجی میگم جانم میگه خدا کجاست.. تو چشماش نگاه می کنم از قیافه متعجبش خنده م می گیره دستم رو میزارم رو قلبش می گم خدا اینجاست هاج و واج نگام میکنه قلبش رو نشون میده میده میگه اینجاست...میگم اره گلم اینجاست دستش رو بوس میکنه میزاره رو قلبش می گه دوستش دارم

با همدیگه می خندیم از خنده هاش لذت می برم

قبل از اینکه به دنیا بیاد از بابا و مامان دلگیر بودم که با این سن و سال یه بچه دیگه برا چی می خوان

اما حالا به این فکر می کنم که با اومدن پر گل زندگیمون تکمیل شد شاید پرگل پازل گمشده زندگی بی روحمون بود

میپره وسط رویا هام میگه اگه من دروغ بگم خدا نمیندازم تو جهنم چشمام رو کور نمی کنه

میگم نه قربونت برم خدا که اینجوری نیست ولی تو دروغ بگی خدا ناراحت میشه دوباره دستش رو بوس می کنه میزاره رو قلبش میگه دوستش دارم

یاد بچگی های خودم افتادم هر وقت می خواستیم همدیگه رو قسم بدیم اول دست همدیگه رو می گرفتیم بعد با هم عهد می کردیم بعد هم همدیگه رو تهدید می کردیم که اگه زیر قولت زدی خدا خدا کورت کنه گرگ بیابونت کنه

وبعدش هم به راحتی زیر قسممون میزدیم و می شدیم گرگ بیابون

چون خدا نبود یا ما اصلا نمی شناختیمش خدایای بچگی های من یه بت دروغ بود که میشد زیرش زد

چون اینطور اونو بهم معرفی کردن برای هر کار اشتباهی که می کردم یه توجیح بزرگ داشتم اونم قسم دروغ بود

اما حالا که بزرگ شدم هم وضع زیاد فرق نکرده مردم یه لیوان اب هم می خوان بخورن باید قبلش صدتا قسم بخورن

یه جایی خوندم: آفریدگان آنگاه بدین خوي و روش دست می یازند که باور از میانشان برخاسته!

یادش بخیر پرگل یک سال نیمش بود بغلش کردم بردمش تو حیاط اسمون صاف صاف بود با دستم بهش ستاره ها رو نشون دادم

گفتم پری نگاه کن ستاره ها رو ...اسمون رو نگاه کرد گفت س تا له ...همینجور با چشمای شیشه ایش زل زده بود به اسمون

منم زل زده بودم به چشمای خواهرم که اسمون رو تو خودش جا داده بود

از اون به بعد هر وقت تو شب چشمش به اسمون می افتاد می گفت ملیم (مریم) س تا له .......

لحظه های قشنگ تو زندگیم کم نداشتم ولی قشنگترین لحظه ها رو پر گل برام ساخته و میسازه تولدش اولین بار که حرف زد راه رفت خندید .....حالا پرگل ما 7 سالش شده ازم می پرسه رضا همبازیش که فوت کرده کجا رفته .......چقدر دلم برا رضا تنگ شده

میگم رضا رفته پیش خدا......

 

میتوان چکه اي آب بود زندگی کرد!میتوان در یک دم سالها زیست!میتوان بیداري خورشید را بارها دید.میتوان به شب

بازگشت و در ان ماند!میتوان بر شادي ها نشست به شهر شادکامی ها کوچ نمود!

میتوان با رنگ گلها درآمیخت!

میتوان با خاك بود و تن خسته ي خویش یافت!

میتوان از گاهی به گاهی شد و از آن نیز پیش تر رفت!

میتوان آفرینش گیتی را دید!میتوان برپایان آن خندید!

میتوان خویش پاره پاره کرد و به پندار هزاران کس خزید!

میتوان از خود رها گشت و دیگري شد،همان سان که من نیز گاه شیرینم،گاه فرهاد!میتوان خود مرگ بود و شاید

زایشی دیگر!

میتوان نیست گشت و گوارایی هست را چشید!

میتوان به خورشید رسید و در شرار سرکشش پاي کوبید و با تابشش بازگشت!میتوان خورشید بود!

میتوان واژه اي زیبا شد!می توان پژواك خنده اي بود!

میتوان مهتاب بود و بر زمین تابید!

میتوان در دانه ي برفی روزگاري را سپري کرد!

میتوان رنگ باخت و در تارو پود شیشه ها زیست!

میتوان خراب بود!

میتوان پرتوي گشت و از پنجره اي تابید!

میتوان بر فروغ هور نشست و با هر رنگ آن زائیده شد!

میتوان از کوهی بر شد و کوه گشت!

درون گشت و روزگاري سرکرد! « نقاشی » میتوان در گرده اي

میتوان درختی گشت و در سایه خویش آرمید!

میتوان از اندوه لبریز گشت تا به شادگاري رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط ایرانی | 

ریحانه عزیزم! رضوانه جانم!

نمی‌توانم فقط شما دو عزیز را مخاطب نامه خودم قرار دهم. و شما خوب می‌دانید که چرا.

و مطئنم که عذر و دلیلم را برای این معنا می‌پذیرید.

چرا که پیش از این پذیرفته‌اید که فقط شما دو تن، دختران من نیستید و شما از سالها پیش از این ناگزیر شده‌اید – البته به اشتیاق و اختیار – که در دلم کمی تنگ‌تر بنشینید تا جا برای دختران دیگر هم به قدر کافی باقی بماند. و من هم سعی کرده‌ام آنقدر دلم را وسعت دهم که هر کدام از دخترانم باور کنند که یک دل کامل پدرانه را در اختیار دارند. بعضی از این خواهرانتان را می‌شناسید، و با آنها رخ به رخ نشسته‌اید و شانه به شانه راه رفته‌اید و دانه به دانه گریسته‌اید و غش غش خندیده‌اید. مثل مرضیه از کرمان، زینب از شیراز، آزاده از رفسنجان و لعیا و پریناز و زهرا و هدا و حوریه و فاطمه و طلیعه و آمنه و عطیه و طاهره از تهران و...

از برخی فقط اسمشان را شنیده‌اید و یا فقط نامه و یادداشتی ازشان دیده‌اید مثل سونیا از نروژ و آتنه از فرانسه.

عده زیادشان را هم ندیده‌اید و نشناخته‌اید و اسمشان را نشنیده‌اید.

من هم همینطور. عده زیادشان را ندیده‌ام و اسمشان را هم نشنیده‌ام اما گمان می‌کنم که تا حدودی شناخته‌ام.

آنها مخاطبین اصلی نوشته‌های من هستند و نوشته‌های من با نگاه و نفس آنهاست که جان می‌گیرد و روح پیدا می‌کند.

به هر حال اکنون که قرار شده یادداشتی برای دخترانم بنویسم، ترجیح می‌دهم که این یادداشت را برای همه دخترانم بنویسم.

سلام بر همه دخترانم.

سالیان سال، سوالاتی از این دست، ذهنم را اشغال کرده بود که:

چرا من از شنیدن خبر تولد دختران خوشحال‌تر می‌شوم تا پسران؟

چرا من از کودکی با خواهرانم مانوس‌تر بودم تا با تنها برادرم که بسیار هم عزیز است و او را با دنیا عوض نمی‌کنم.

چرا نگاه غمگین دختران کوچک، دلم را می‌لرزاند و تبسم شیرینشان روحم را به وجد می‌آورد؟

چرا بغض کودکانه دخترکان و لب برچیدنشان مرا بی‌تاب می‌کند و گریه‌شان امانم را می‌برد.

چرا بزرگ‌ترین فاجعه عالم برای من کتک خوردن دختران است؟

چرا انحراف و ابتذال دختران و زنان بسیار بیش از گمراهی پسران و مردان، جانم را می‌گدازد و روحم را تخریب می‌کند؟

سوالهایی از این دست را اگر پیش روی روانشناسان فاقد شعور – و اگر چه مدعی – بگذاری ممکن است هزار جور تخیل فرویدی و فمینیستی از آن در بیاورند.

خوشبختانه حرف‌ها و تحلیل‌های این عالمان بی‌محتوا و اندیشمندان کج‌اندیش هیچ وقت برای من مهم نبوده است.

برای من مهم این بود و هست که رمز این تعلق خاص و حساسیت ویژه را بفهمم.

همین جا تاکید کنم که این جنس از ارادت به دختران و تعظیم و تکریم زنان ماهیتا متفاوت است با آنچه مدعیان دفاع از حقوق زنان در ایران و جهان می‌گویند و عمل می‌کنند.

شکل من با این‌ها در اصل و مقدمه و صغرا و کبرای قضیه است.

این‌ها زن را ذاتا موجودی کوچک و حقیر و افتاده می‌دانند که باید زیر بغل هستی‌اش را گرفت و از جا بلندش کرد و ماموریت خود را انجام این عملیات می‌شمرند. و بدبختی مضاعفشان این است که گمان می‌کنند تجلیل و اکرام از مقام زن، ارتقای زن تا شانه‌ی مردان است.

در حالی که به اعتقاد من برابری با مردان، اصلا برای جنس مونث ارتقا نیست، تنزل از آسمان به سطح زمین است.

این کسانی که مدعی دفاع از حقوق زنانند، زن باشند یا مرد، فرقی نمی‌کند، اغلب در جهل مرکب به سر می‌برند. نه زن را می‌شناسند و نه مرد را.

اگر می‌فهمیدند که اصل و وجود و ماهیت زن چیست و از کجاست و آسمان پرواز او چه بیکرانند و عظمت دارد هرگز زن را تا سطح عملگی در بازار دنیا تنزل نمی‌دادند و اعتلا و ارتقای او را برابری با مردان نمی‌شمردند...

انگار آرام آرام و غیرمستقیم داریم به پاسخ سوال‌های من نزدیک می‌شویم. من پس از سالیان سال به این نتیجه رسیدم که این جس و حساسیت من نسبت به دختران، حس و حساسیتی فطری و طبیعی است.

اگر دیگران و بسیاری از دیگران از تولد پسران خوشحال‌تر می‌شوند برای این است که پسران در عرصه عملیات و مناسبات دنیا و از دیدگاه کاملا ابزاری مفیدتر و کارآمدتر می‌توانند باشند.

و این غیر از ارزش ذاتی و ماهوی است.

دخترها جنسشان از جنس گوهری است که این گوهر، دردانه آفرینش است. محبوب‌ترین مخلوق خداست. درست مثل یک گل که خدا اول او را آفریده باشد و بعد جهان را به مثابه گلدانی برای وجود او طراحی کرده باشد.

خودش تصریح کرده است که اگر به خاطر گل جمال او نبود، جهان را نمی‌آفریدم.

اگر مردان و حتی بزرگ‌ترین مردان، صنعت خداوندند، بانوی ما هنر خداوند است.

اگر حضرت محمد (ص) عقل آفرینش است و مولا علی (ع) قلب آفرینش، زهرای مرضیه چگر خلقت است. (و جگر خلقت را خون کردند آنها که... بماند)

اگر مردان، زمینی‌اند یا ترکیبی از زمین و آسمان، بانوی ما دختر آسمان است. و شما دختران به این دلیل دوست داشتنی‌ترید که مطلقا از جنس آسمانید.

نگارا جسمت از جان آفریدند.

این دریافت و این باور لوازم و حواشی و تبعاتی دارد که از اصل مقوله قابل انفکاک نیست.

اگر سیب زمینی و پیازی در لجن افتاده باشد، شما راحت از کنار آن می‌گذرید و حتی رغبت نمی‌کنید که دوباره به آن نگاه کنید.

اما اگر گوهری گرانسنگ را درمتعفن‌ترین لجن‌هاببینید، بی‌تردید برای نجات آن تلاش می‌کنید و لااقل بی‌حسرت از کنار آن نمی‌گذرید.

این است که انحراف و ابتذال دختران و زنان بسیار بیش از گمراهی پسران و مردان، جان را می‌گدازد و روح را تخریب می‌کند.

مبادا از این دنیا تحقیر و تنزل جنس مذکر استنباط شود. مقصود من ابدا این نیست. گوهر وجودی انسان اعم از زن و مرد غیرقابل خدشه است.

عرض من این است که مطبوع‌ترین، لذیذترین و مفیدترین غذای زمینی به هر حال با مائده آسمانی قابل مقایسه نیست.

از بیان همه این مقدمات که طولانی هم شد، مقصودم این است که:

شما دختران خواه و ناخواه از آسمان آمده‌اید و دانسته یا ندانسته به آن گوهر ازل و ابد متصلید، این شان و منزلت را حفظ کنید. همین و والسلام.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط ایرانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای آزادی من از ستم بیزارم
،از بند بیزارم، از زندان بیزارم،
از باید بیزارم،
از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم
.ای آزادی کاش با تو زندگی می کردم،
با تو جان می دادم، کاش در تو می دمیدم،
در تو دم می زدم، در تو می خفتم،
بیدار می شدم، می نوشتم،
می گفتم، حس می کردم، بودم.

ای آزادی، مرغک پرشکسته زیبای من،
کاش می توانستم تو را از چنگ
سازندگان شب و تاریکی و سرما،
سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها
و قلعه ها رهایت کنم،کاش قفست را می شکستم
و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم اما …



پیوندهای روزانه
سال هاي تا كنون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته دوم مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته اوّل مرداد 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته اوّل اسفند 1389
هفته سوم بهمن 1389
هفته دوم بهمن 1389
هفته دوم دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته اوّل آذر 1389
هفته چهارم آبان 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته چهارم مهر 1389
هفته اوّل مهر 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته سوم شهریور 1389
پیوندها
روز هاي پاييزي من
ارتش صلح كجاست
دنيايي با عكس بازي هاي حامد بهداد
پنجره اي براي روزهاي باراني
تي تي پريزاد
ترانه هاي برفي
زير يك سقف
من و آقامون
تا نا کجا اباد
دست نوشتـــــه ای ازجنس زمزمه های تنهایی
بهترین همسر دنیا
محمد باقر کوچولو
دختر مسلمان
عاشق خدا
کلبه تنهایی مادر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

www.sharesher.com